آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

بيماري طولاني و سفر به شمال

1391/11/6 10:53
نویسنده : شهرزاد
337 بازدید
اشتراک گذاری

اصلا خوب شدني نيستيم انگار

دقيقا سه هفته است که من و شما کوشولو خانم مريضيم

من که امتحان دارم و اداره هم به خاطر تغيير و تحولات مديريتي خيلي سخته برام مرخصي گرفتن

هفته پيش دو روز نرفتم و اين هفته سه روز

باورم نميشه که روي پاهام نميتونم بايستم

روز شنبه که از اداره اومدم

زنگ زدم به بابايي و گفتم زود بياد شما رو ببره کلاس

اومد ديد من به چه وضعي تو خونه افتادم

طاقت اينکه سرمو بيارم بالارو نداشتم

تا حالا هيچ چيزي منو اينجوري از پا ننداخته بود

سرفه -سردرد-سرگيجه-بي اشتهايي مطلق-حالت تهوع-چشم درد

خدايا اين همه درد

بابا هم دست کمي از ما نداشت

شمارو از کلاس اورد و اونم افتاد

ساعت 12:30 شب اصرار کرد که آماده شيم بريم شمال

باورم نميشد

تو اين 5 سال نديده بودم

پيشنهاد اينجوري؟يه دفعه؟

ميگفت هواي تهران آلودست حال ما رو اينطوري کرده

خلاصه ساعت 3 صبح رسيديم محمودآباد

به راحتي يه ويلاي رو به دريا اجاره کرديم

يکشنبه و دوشنبه رو آنجا بوديم

چه لذتي داشت نگاه کردن به دريا

از عيد 91 که ما نرفته بوديم

چقدر دانشجو کنار دريا بود در حال بازي و خنده

پلاژ ها خلوت و صداي شادمهر که در حال پخش بود

به همه دست ميدي

با همه ميخندي

دستتو ميگرم

دستم و پس ميدي

اما من دوست دارم ................

آهنگي که من خيلي دوسش داشتم

نگاه کردن به دوست دختر و پسرهايي که کنار ساحل بي دغدغه راه ميرفتن

تو ان لحظه ميدوني دلم براي چي تنگ شده بود؟

دلم براي بي دغدغه بودن تنگ بود

دلم ميخواست به هيچ چيز فکر نکنم

دلم ميخواست توام مثل دخترکي که درحال بازي با شن بود و به راحتي ميدويد باشي

توام مثل او  بازي کني

آهي که ازعمق وجودم کشيدم و از خدا خواستم

ولي نگاه کردن به آدمايي که ميخنديدن و بازي ميکردن

برايم لذت بخش بود

ياد 3 سال پيش خودم افتادم

هرجايي که من حضور داشتم خنده و شادي بود

طوري که تو دوران عقدمون بابا همش دعوام ميکرد

حرف هميشگي مردا

خانوم سنگين باشنیشخند

شما ديگه ازدواج کرديخنده

اي بابا ................

اما الان واقعا افسردگي گرفتم خودم ميدونم اما بخاطر امتحانات و اداره رفتنم فعلا راضي به مصرف قرص نشدم چون خواب آورن

ولي به زودي يه فکري ميکنم ......دوست ندارم نتونم بهت برسم

شرايط زندگي ما خيلي پيچيده شده

مشکلات تو من رو از پا دراورده

بگذريم

خلاصه انجا سرشار از زيبايي و آرامش و لذت بود

دوشنبه ظهر برگشتيم و حدود ساعت 3 بعدازظهر رسيديم

شما رو بردم حموم و بعدشم کلاس

عمو عنبرا که تو خيليم دوسش داري

ازت راضي بودن

انجا يکي از دوستان رو هم ديدم که خيلي دوسش دارم  و آقاي عنبرا بهم گفت دخترش چهار دست و پا رفته چقدر خوشحال شدم خدايا شکرت.

سه شنبه هم من امتحان آمار داشتم و با سردردي که داشتم

تا دير وقت درس خوندم

صبحم رفتم اداره و بعد امتحان

اما بعدازظهر دوباره حالم بهم ريخت

شما هم تب کرده بودي

شما رو برديم دکتر

چيزي دستگيرمون نشد

صبح چهارشنبه رو 38 بود تبت

خودمم نميتونستم سرپا بايستم

نرفتم اداره

اما داروهايي بهت داديم که نبايدميداديم

حسابي بيحال شده بودي

من و بابا ترسيديم و برديمت بيماستان مرکز طبي

دکتر داروهاي ديگه اي رو داد

متاسفانه انجا خانواده اي رو ديدم که فرزندشون مرده بود

غم و غصه خودمون يادمون رفت.....خدا بهشون صبر بده

تا پنج شنبه شب شما بيحال بودي و حال منم از شما خرابتر

عزيز جوني اومد خونمون و حسابي تر تميز کرد و به شما و من رسيد خدا خيرش بده .بنده خدا امروز هم مسافر بود.

بابا منو برد بيمارستان و آزمايش و سرم ....

امروز که جمعه است شکر خدا بهتر شدم

مادر بابايي زنگ زده بود و اونم باورش نميشد من حالم بد شده باشه

چون اصلا نميذارم بيماري بهم غلبه کنه

خلاصه اينکه اين سه هفته اي که گذشت حسابي حال هممون رو گرفت

به قول قديميا که ميگفتن سنگيني بهتون افتاده

انگار درست ميگفتن.....

راستي يه وصيتي به بابا کردم که بد نيست اينجا هم بنويسم

خيلي وقت بود اين تو دلم بود و دوست داشتم بهش بگم

و بالاخره تو راه بيمارستان بردن شما بهش گفتم

ازش خواستم اگه روزي من بين شما نبودم

و بابا ازدواج کرد

تا شما حسابي رو به راه نشدي بچه دار نشه

پشت اين حرفم هزار حرف نگفته است که شايد مامانا بفهمن و دوستاني که بهمون سر ميزنن

به زودي هم حسابي از شما عکس ميذارم

امروز بابا رو مجبور ميکنم درست کنه به قول خاله هستي

کامپيرشو.لبخند

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

صدف
11 بهمن 91 14:59
ای وااااااااااای هنوز خوب نشدین؟ عجب !! خوشحالم برای شمال رفتنتون ، ایشالا هرچه زودتر خوب میشین
در مورد قسمت آخر پستت ... انشالا همیشه سلامت باشی و سایت به سر آنیتای نازنینم ... باید باشی و نتیجه این همه زجر کشیدنت رو ببینی بـــــــــــــــــاید .
دوست خوبم این جمله تو قرآن آمده : " با هر سختی آسانی است " . محکم باش میدونم که میتونی


ممنون از نظرات اميد بخشت
خدا پسمل طلاتو حفظ کنه
سعیده
12 بهمن 91 8:58
مستانه عزیزم همیشه به سفر و شادی انشاالله........عزیز دلم خوب می دونم و درک میکنم وقتی سر خوشی و شادی جوون تر ها رو میبینی چه حسی داری چون خود منم دلم تنگ میشه برای اون روزهای بدون مسئولیت و راحتی و کیف کردن دو نفره ولی اینو بدون که زندگی فقط اینها نیست و گذر از اون روزها و رسیدن به روزهای بعدی چه سخت و چه آسون زندگی رو میسازه.........به امید پایان سختی ها.......و به امید شن بازی و آب بازی آنیتای گلم


هي....